آنگاه بود که احساس کرد زیباییش مانند خوره ای تمام وجودش را در بر گرفته و از درون در حال نابود کردنش است . آرزو میکرد که ای کاش هیچ گاه چهره اش تا آن حد زیبا و فریبنده نبود . حال باید چه میکرد ؟ مانند دوشیزه های زیبا مقابل آینه می ایستاد و از زیباییش احساس غرور میکرد؟... خسته بود ، خسته از نگاه بی شرم هوس ، خسته از تمام نگاه هایی که روی او متمرکز بودند. شاید اگر چهره ی یک بانو ی فربه و کریه المنظر را داشت آسوده تر می زیست .
درمانده از جایش برخاست و به تصویر بی اندازه زیبایش در آینه نگریست ، برای مدتی کوتاه !... خشمی که از وجودش نشأت می گرفت آزاذ گشت و مجسمه ی دست ساز خود را به آینه پرتاب کرد که شاید تسکینش دهد، دیگر تاب تحمل نداشت ، پیراهن مندرسی به تن کرد و سعی ظاهر آراسته ی خود را آشفته سازد بلکه بتواند از زیبایی خود بکاهد . در کوچه های پر تردد گام بر میداشت و هرگاه از صدای گامهای خود که بی وقفه برداشته میشدند به لرزه می افتاد و به دوروبرش نگاهی می انداخت.
به خیابان خلوتی پیچید ، از نگاههای معنی دار مردان هرزه اشک در چشمانش جمع شد و بر وجود خود لعنت فرستاد. مردی به او نزدیک شد و به بدنش دست کشید ، دخترک از فرط شرم و نفرت رعشه ای بر اندامش افتاد ، مقاومت سودی نداشت مرد مست تر از آن بود که آگاه از اعمال خود باشد.
در دور دستها نوری پدیدار گشت ، شاید راه فراری برای نجات از شهوترانی یه دیوانه ی مست بود . فرصت را غنیمت شمرد و خود را مقابل خودرو پرتاب کرد و یک آن همه چیز در مقابل چشمانش تیره و تار گشت...
خود را روی تخت بیمارستان یاف و مرد راننده از به هوش آمدن دخترک شاد گشت و جویای حال او شد ، اما دخترک تنها به یک چیز خیره بود ، به تصویر دختری درمانده با صورتی باند پیچی شده که تنها دو چشم نا امید از او نمایان بود!
دخترک از ته دل و دیوانه وار قهقهه ای سر داد و خدای خود را شکر گزار ش.
زن پرستار و مرد راننده با نگاههایی حاکی از بهت و تعجب نظاره گر دخترک بودند...!
و آما ...!!!
- فلانی ، خوش به حالت ، خوشگلی !
- خب ... تو هم خوشگلی !
- مزخرف نگو ! تو ... ببینم ! وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده ؟! روزی چند بار خدارو شکر میکنی ؟! چه احساسی داره که پسرا چشماشون فقط رو توئه؟! توی مهمونی ، مثل یه ستاره می درخشی و همه فقط محو تماشای توان !
- نه... من ...!
ـ وایـــی ! خوشگل ، خوش هیکل خوش تیپ ! ای کاش یکم از خوشگلیتو خدا به من میداد ! چی میشد !!! میدونی ؟! من میتونم رابطه امو با پسرا خوب حفظ کنم اما ... اونا وقتی منو میبینن میگن برو سراغ کسی که قیافت براش مهم نباشه ! من ... فک میکنم که تو خیلی خوشبختی !... خوش به حالت!
- فلانی ! تو وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده؟!
- احساس میکنم خدا هیچ زیبایی ای تو وجود من نیافریده ! هر روز به خدا میگم چرا من ؟! چرا من نباید حتی یه ذره زیبایی تو صورتم داشته باشم ؟!
- ولی تو ... تو زندگیت هیچ دلهره ای نداری ! من مجبورم وقتی میرم تو خیابون نگاههای مملو از هوس پسرا حتی مردهارو تحمل کنم ؛ همش دلهره دارم که مبادا کسی چشمش رو بدن من باشه یا دزدکی نگام کنه ، کسی پیشنهاد نا جوری بهم نده ، واسم خواستگار سن بابام نیاد ! به اینا نمیگن خوشبختی ! این یه بدبختیه محضه !
قربون حکمت خدا !
فرق این دوتا چیه ؟! یکی این جوری نا امید ، یکی اونجوری نا امید !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی ربط اما ...
دلم واسه تینا تنگ شده یا بهتر بگم ، دلم واسه با تینا بودن تنگ شده ! جسمش بهم نزدیکه اما روحش دور !
یادم میاد اول دبستان ، روز اول مدرسه ها من به خاطر تنبلی چشمی که داشتم مجبور بودم چشم چپمو ببندم به خاطر همین هیچکس حاضر نبود حتی باهام حرف بزنه ! اما وقتی که باند چشممو باز کردم تینا اولین کسی بود که خواست باهام دوست شه !
اول ، دوم دبستان هر موقع با تینا دعوام میشد با یه حرکت رزمی میزدم تو دماغشو دماغش خون میومد اما هیچی نمیگفت ! گریه می کرد اما به من هیچی نمیگفت ! بهشاد مداد تینارو که خیلی دوسش داشت شکوند و اون هیچی نگفت ! همیشه وقتی گرگم به هوا بازی میکردیم تینا رو گرگ میکردیم و اون هیچی نمیگفت !
بمیرم تینا ! چی بودی چی شدی !
منو ببخش خیلی اذیتت کردم اما خودمونیم ! تو هم خوب جبران بچگیارو کردی!
تو راهنمایی کلکلای بیخودی بینمون باعث میشد دعوامون بشه اما دو دقیقه بعد آشتی میکردیم ، امکان نداشت من یه چیزی بگم و اون مخالفت نکنه ! (الانم همین جوریه! :دی !) از بس که تخسه !
زمستونا با نشستن برف رو زمین همه جیغ کشون میرفتن تو حیاط و تو سروکول همدیگه میزدن اما منو تینا پشت پنجره با حسرت حیاطو نگاه میکردیم و هیچ کس نفهمید که چرا زمستونو دوست نداریم ! اما حالا ... منم جزو کسایی شدم که با اومدن برف عین بچه ها ذوق میکنم و میخوام آزادیمو با پرت کردن گلوله های برفی پر کنم ! ... تو چی ؟!
غزاله ، آیدا ، متینا ، من ، بهشاد و تینا ! به قول بهشاد ۶ تفنگ دار !
اما حالا !... فقط ما سه تفنگ دار موندیم !
خاطرات شیرین گذشته با یادآوری تلخ میشن اما لازم بود که یکی این چیزارو یادم بیاره !
ویرایش:هین...ببین یا تو با من تلپاتی داری یا من با تو[نیشخند]منم دیشب تو فکر این بودم که یه آپ تو همین مایه ها بکنم!از من و تو هیچی نمونده جز یه مشت خاطره چند تا دست خط و دو تا صدا که گهگداری خطای تلفن رو اشغال میکنن...دیشب داشتم به افتخارات گذشتمون فکر میکردم.همیشه به دوستیه جندین سالمون افتخار میکردم به قهرا و آشتیامون به این که اون همه فاصله ی بینمون رو شکستم به این که هر وقت تو گریت میگرفتم شاید به روی خودم نمیاوردم اما از تو داغون میشدم به این که جای خالیه صدف رو واسم پر میکردی به صبحایی که جفتمون دور شمسی قمری میزدیم تا با هم بریم مدرسه به دایره ای که کف زمین عصمت کشیده بودیم!به اسمامون که برای همیشه کنار هم حک شدن.به رهگذز بهاره درویش لوازم تحریریه!به امتحان دینی!تقلبامون...سرفه های معنی دار.به لوله فاضلابایی که زرتی میترکیدن!به این که فربد با دوستش حرف میزد و میگفت گل گلیه!به اتاقمون ته حیاط که سه تایی ازش مواظبت میکردیم.به همون مشتایی که خوردم.به سالن ولایت که واسمون تالار اسرار شده بود.به بزن و برقصای سر کلاس به کشف کردن اینترنت و بعدش جادوگران...به حسادتامون!به وحید و حمید و رضا...به فیلم عروسیه بنفشه!و به خیلی چیزای دیگه که الان فقط یه خاطرن...غبار گرفته و کهنه.پر از عشق پر از دوستی پر از بدجنسیای بچه گونه پر از کارای ابلهونه...نمیدونم!نه من مقصرم نه تو...زمان و جدایی و دوستای جدید ...گذر زمان آدمارو عوض میکنه اما به قول مارکینا این هنر مائه که نزاریم اطرافیانمون متوجه بشن!اگه امروز اومدم دم خونتون واسه این بود که دلم واست تنگ شده بود...یاداوریه خاطرات گذشته گند زده بود به اعصابم...تو که مغروری پس من باید قدم پیش میذاشتم!من وظیفم رو انجام دادم اما تو...!بقیش با خودت...گوشی رو بردار بهم زنگ بزن و ازم معذرت خواهی کن...به خاطر این که ازم دور شدی به خاطر این که بهم دروغ گفتی و حتی به خاطر این که بهم خیانت کردی...مطمئن باش منم به خاطر اشتباهاتم چون بهت دروغ گفتم چون ازت دور شدم و چون بهت شاید خیانت کردم ازت معذرت خواهی میکنم!امیدوارم بفهمی که چقدر جدیم...اصلا دوس ندارم دوستیمون شراب نابمون نابود شه...اما به قول خودت بهتره روابط رو قبل اینکه ذره ذره محو شن خودمون کامل پاکشون کنیم!
به یاد خاطراتمون.تینا
ویرایش ۲ : خیلی بی چشم و رویی تینا من کی بهت خیانت کردم هاااا؟؟؟؟؟؟؟ بزنم لت و پتت کنم؟!!!
ای دمت قیژ ! همه ی دوران طفولیتم ریخت وسط ! 