تبليغاتX
پرچین

پرچین

نسخه ی دکتر.۱۴/۵/۷۲

شکمش از بدو تولد زیاد کار میکند و نفسش مدام میرود.از روز پنجشنبه بعد از واکسن شیر را با زور زیاد بالا می آورد و شکمش مدام کار میکند و دجار حالت خفگی میشود.

در ۵۰ روز ۱ کیلو اضافه کرده.(یعنی شدم ۶ کیلو)

کلا این معجزه ی مادری بود که ما به این سن رسیدیم.از همون اول ناقص بودم

پریشبا دختر عمو کوچیکم(امسال میره دوم دبستان)سرما خورده بود و تموم شب و سرفه میکرد من و دختر عمومم تنها بودیم و کلا مثه خر تو گل گیر کرده بودیم هر کی یه تز میداد...۳ تا قاشق شربت سینه ریختیم تو حلقش...و آنگاه ما دوباره به معجزه ی مادری پی بردیم

پریروزا داشتیم به بابای بهشاد میگفتیم برا بچه وسایل مدرسه بخر بعد به جان خودم اشک تو چشمام جمع شده بود از حس مادری قلبم تند تند میزد...بچم داره میره کلاس اول

فک کنم هممون تا آخر عمر مدیون مامانامونیم....مگه نه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی...زیاد داری به ما حال میدیا!نکنه چیز خورت کردن؟

میسی میسی(واسه چرخ بود)

 

پ.ن.مرسی که به دنیا اومدی...مرسی که بزرگ شدی...مرسی که اومدی و زندگیمو عوض کردی...

پ.پ.ن.من هولو میخوام

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت0:45توسط توتیا | |

ـ ای کاش شقایق را نمیچیدی

تو به من میخندی

ـ شقایق که گناهی نداشت.آزاد بود!

نگاهم میکنی

سرم رو پایین میندازم و زیر لب میگم:

ـ ای کاش شقایق را نمیچیدی

خیره نگاهم میکنی.میخواهی به من بفهمانی که شنیدی زیر لب چی گفتم

لب هایم آرام تکان میخورند

شاید خنده ات باعث میشود که بگویم:

ـ شقایق من بودم.چرا شقایق را چیدی؟!

و تو با دک و پوز افتاده راحت را میگیری و میروی...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت23:40توسط توتیا | |

مهدی ازم پرسید:این عکسه کیه رو گوشیت؟

اومدم بگم دوستم اما بعدش...

-نمیدونم!نمیشناسم!دوستم نیست!!!

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت22:19توسط توتیا |

و خداوند انسان را آفرید...

.

.

.

.

هوووم!پس کوش؟

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت19:6توسط توتیا |

یه احساس عجیبی تو دلم میپیچه...فک کنم عاشق شدم!

هه هه... راستش رفتم دسشویی خوب شدم

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت17:26توسط توتیا |

همیشه تر از همیشه و تنها تر از سکوت و سکون

احمقانه تر حتی از خاطرات کودکی

واژه ها را در هم آمیختم و جمله ای ساختم

جمله ای که مزحک تر از آن را حتی در کتاب های سیلور استاین نخوانده بودم

هیچ جایی و در هیچ کتابی!!!

جمله ام این بود:

من خوشبختم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت21:31توسط توتیا |

من از مرگ نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسمنمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم نمیترسم وااااااااااااااااااااااااااااای ماماااااااااااااااااااااااااان سوسسسسسسسسسسسسسسسسسسک

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت14:7توسط نجوا | |

آنگاه بود که احساس کرد زیباییش مانند خوره ای تمام وجودش را در بر گرفته و از درون در حال نابود کردنش است . آرزو میکرد که ای کاش هیچ گاه چهره اش تا آن حد زیبا و فریبنده نبود . حال باید چه میکرد ؟ مانند دوشیزه های زیبا مقابل آینه می ایستاد و از زیباییش احساس غرور میکرد؟... خسته بود ، خسته از نگاه بی شرم هوس ، خسته از تمام نگاه هایی که روی او متمرکز بودند. شاید اگر چهره ی یک بانو ی فربه و کریه المنظر را داشت آسوده تر می زیست .

درمانده از جایش برخاست و به تصویر بی اندازه زیبایش در آینه نگریست ، برای مدتی کوتاه !... خشمی که از وجودش نشأت می گرفت آزاذ گشت و مجسمه ی دست ساز خود را به آینه پرتاب کرد که شاید تسکینش دهد، دیگر تاب تحمل نداشت ، پیراهن مندرسی به تن کرد و سعی ظاهر آراسته ی خود را آشفته سازد بلکه بتواند از زیبایی خود بکاهد . در کوچه های پر تردد گام بر میداشت و هرگاه از صدای گامهای خود که بی وقفه برداشته میشدند به لرزه می افتاد و به دوروبرش نگاهی می انداخت.

به خیابان خلوتی پیچید ، از نگاههای معنی دار مردان هرزه اشک در چشمانش جمع شد و بر وجود خود لعنت فرستاد. مردی به او نزدیک شد و به بدنش دست کشید ، دخترک از فرط شرم و نفرت رعشه ای بر اندامش افتاد ، مقاومت سودی نداشت مرد مست تر از آن بود که آگاه از اعمال خود باشد.

در دور دستها نوری پدیدار گشت ، شاید راه فراری برای نجات از شهوترانی یه دیوانه ی مست بود . فرصت را غنیمت شمرد و خود را مقابل خودرو پرتاب کرد و یک آن همه چیز در مقابل چشمانش تیره و تار گشت...

خود را روی تخت بیمارستان یاف و مرد راننده از به هوش آمدن دخترک شاد گشت و جویای حال او شد ، اما دخترک تنها به یک چیز خیره بود ، به تصویر دختری درمانده با صورتی باند پیچی شده که تنها دو  چشم نا امید از او نمایان بود!

دخترک از ته دل و دیوانه وار قهقهه ای سر داد و خدای خود را شکر گزار ش.

زن پرستار و مرد راننده با نگاههایی حاکی از بهت و تعجب نظاره گر دخترک بودند...!

و آما ...!!!

- فلانی ، خوش به حالت ، خوشگلی !

- خب ... تو هم خوشگلی !

- مزخرف نگو ! تو ... ببینم ! وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده ؟! روزی چند بار خدارو شکر میکنی ؟! چه احساسی داره که پسرا چشماشون فقط رو توئه؟! توی مهمونی ، مثل یه ستاره می درخشی و همه فقط محو تماشای توان !

- نه... من ...!

ـ وایـــی ! خوشگل ، خوش هیکل خوش تیپ ! ای کاش یکم از خوشگلیتو خدا به من میداد ! چی میشد !!!   میدونی ؟! من میتونم رابطه امو با پسرا خوب حفظ کنم اما ... اونا وقتی منو میبینن میگن برو سراغ کسی که قیافت براش مهم نباشه ! من ... فک میکنم که تو خیلی خوشبختی !... خوش به حالت!

 

- فلانی ! تو وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده؟!

- احساس میکنم خدا هیچ زیبایی ای تو وجود من نیافریده ! هر روز به خدا میگم چرا من ؟! چرا من نباید حتی یه ذره زیبایی تو صورتم داشته باشم ؟!

- ولی تو ... تو زندگیت هیچ دلهره ای نداری ! من مجبورم وقتی میرم تو خیابون نگاههای مملو از هوس پسرا حتی مردهارو تحمل کنم ؛ همش دلهره دارم که مبادا کسی چشمش رو بدن من باشه یا دزدکی نگام کنه ، کسی پیشنهاد نا جوری بهم نده ، واسم خواستگار سن بابام نیاد ! به اینا نمیگن خوشبختی ! این یه بدبختیه محضه !

قربون حکمت خدا !

فرق این دوتا چیه ؟! یکی این جوری نا امید ، یکی اونجوری نا امید !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی ربط اما ...

دلم واسه تینا تنگ شده یا بهتر بگم ، دلم واسه با تینا بودن تنگ شده ! جسمش بهم نزدیکه اما روحش دور !

یادم میاد اول دبستان ، روز اول مدرسه ها من به خاطر تنبلی چشمی که داشتم مجبور بودم چشم چپمو ببندم به خاطر همین هیچکس حاضر نبود حتی باهام حرف بزنه ! اما وقتی که باند چشممو باز کردم تینا اولین کسی بود که خواست باهام دوست شه !

اول ، دوم دبستان هر موقع با تینا دعوام میشد با یه حرکت رزمی میزدم تو دماغشو دماغش خون میومد اما هیچی نمیگفت ! گریه می کرد اما به من هیچی نمیگفت ! بهشاد مداد تینارو که خیلی دوسش داشت شکوند و اون هیچی نگفت ! همیشه وقتی گرگم به هوا بازی میکردیم تینا رو گرگ میکردیم و اون هیچی نمیگفت !

بمیرم تینا ! چی بودی چی شدی !

منو ببخش خیلی اذیتت کردم اما خودمونیم ! تو هم خوب جبران بچگیارو کردی!

تو راهنمایی کلکلای بیخودی بینمون باعث میشد دعوامون بشه اما دو دقیقه بعد آشتی میکردیم ، امکان نداشت من یه چیزی بگم و اون مخالفت نکنه ! (الانم همین جوریه! :دی !) از بس که تخسه !

زمستونا با نشستن برف رو زمین همه جیغ کشون میرفتن تو حیاط و تو سروکول همدیگه میزدن اما منو تینا پشت پنجره با حسرت حیاطو نگاه میکردیم و هیچ کس نفهمید که چرا زمستونو دوست نداریم ! اما حالا ... منم جزو کسایی شدم که با اومدن برف عین بچه ها ذوق میکنم و میخوام آزادیمو با پرت کردن گلوله های برفی پر کنم ! ... تو چی ؟!

غزاله ، آیدا ، متینا ، من ، بهشاد و تینا ! به قول بهشاد ۶ تفنگ دار !

اما حالا !... فقط ما سه تفنگ دار موندیم !

خاطرات شیرین گذشته با یادآوری تلخ میشن اما لازم بود که یکی این چیزارو یادم بیاره !

ویرایش:هین...ببین یا تو با من تلپاتی داری یا من با تو[نیشخند]منم دیشب تو فکر این بودم که یه آپ تو همین مایه ها بکنم!از من و تو هیچی نمونده جز یه مشت خاطره چند تا دست خط و دو تا صدا که گهگداری خطای تلفن رو اشغال میکنن...دیشب داشتم به افتخارات گذشتمون فکر میکردم.همیشه به دوستیه جندین سالمون افتخار میکردم به قهرا و آشتیامون به این که اون همه فاصله ی بینمون رو شکستم به این که هر وقت تو گریت میگرفتم شاید به روی خودم نمیاوردم اما از تو داغون میشدم به این که جای خالیه صدف رو واسم پر میکردی به صبحایی که جفتمون دور شمسی قمری میزدیم تا با هم بریم مدرسه به دایره ای که کف زمین عصمت کشیده بودیم!به اسمامون که برای همیشه کنار هم حک شدن.به رهگذز بهاره درویش لوازم تحریریه!به امتحان دینی!تقلبامون...سرفه های معنی دار.به لوله فاضلابایی که زرتی میترکیدن!به این که فربد با دوستش حرف میزد و میگفت گل گلیه!به اتاقمون ته حیاط که سه تایی ازش مواظبت میکردیم.به همون مشتایی که خوردم.به سالن ولایت که واسمون تالار اسرار شده بود.به بزن و برقصای سر کلاس به کشف کردن اینترنت و بعدش جادوگران...به حسادتامون!به وحید و حمید و رضا...به فیلم عروسیه بنفشه!و به خیلی چیزای دیگه که الان فقط یه خاطرن...غبار گرفته و کهنه.پر از عشق پر از دوستی پر از بدجنسیای بچه گونه پر از کارای ابلهونه...نمیدونم!نه من مقصرم نه تو...زمان و جدایی و دوستای جدید ...گذر زمان آدمارو عوض میکنه اما به قول مارکینا این هنر مائه که نزاریم اطرافیانمون متوجه بشن!اگه امروز اومدم دم خونتون واسه این بود که دلم واست تنگ شده بود...یاداوریه خاطرات گذشته گند زده بود به اعصابم...تو که مغروری پس من باید قدم پیش میذاشتم!من وظیفم رو انجام دادم اما تو...!بقیش با خودت...گوشی رو بردار بهم زنگ بزن و ازم معذرت خواهی کن...به خاطر این که ازم دور شدی به خاطر این که بهم دروغ گفتی و حتی به خاطر این که بهم خیانت کردی...مطمئن باش منم به خاطر اشتباهاتم چون بهت دروغ گفتم چون ازت دور شدم و چون بهت شاید خیانت کردم ازت معذرت خواهی میکنم!امیدوارم بفهمی که چقدر جدیم...اصلا دوس ندارم دوستیمون شراب نابمون نابود شه...اما به قول خودت بهتره روابط رو قبل اینکه ذره ذره محو شن خودمون کامل پاکشون کنیم!
به یاد خاطراتمون.تینا

ویرایش ۲ : خیلی بی چشم و رویی تینا من کی بهت خیانت کردم هاااا؟؟؟؟؟؟؟ بزنم لت و پتت کنم؟!!!  ای دمت قیژ ! همه ی دوران طفولیتم ریخت وسط !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت11:44توسط نجوا | |

تا حالا شده به این فک کنی که دنیا عوض شه؟نه واقعا تا حالا بش فک کردی؟

مثلا فک کن یه جوری شه که دیگه مجبور نباشی درس بخونی یا کار کنی!!!بد هر وقت دلت واسه دوستات تنگی شد جلوت ظاهر شن و اینا...فک کن هر چی دلت خواست همون موقع بپره تو دستت.خیلی رویاسا واسه خودش!!!یه چیزی تو مایه های کتابای هری پاتر.اصلا فک کن تو خود هری بشی!چی میشه پسر...

حالا یه دنیای دیگه!دنیایی که هیچ مامان بابایی توش نباشه حتی شده واسه یه روز.هر کاری که دوس داری بدون عذاب وجدان بکنی(البته نه هر کاریا!)...اصلا نگران نباشی که دیر شده و تو هنوز خونه نرفتی و اینا!!!خدایاااااااااااااااااا.......

یه دنیای دیگه:هیچ پسر یا مردی وجود نداشته باشه،فوق العاده میشه ها!فک کن تو خیابون که داری راه میری کسی نباشه که سنگینی نگاشو رو خودت حس کنی!کسی نباشه که ازش رو بگیری!کسی نباشه که اگه یک کلمه حرف بد زدی فک کنه چقد جلف و سبکی...از همه ی اینا گذشته دیگه پسری نباشه که سر کلاسای مختلت ازت سوتی بگیره...واقعا فوق العادس.

حالا به دنیایی فک کن که از هر نفر توش صد تا کپی وجود داشته باشه!صد تا تینا صد تا فرگل،بشاد،آرمینا،مریم،مهرناز،سورن،علی،کمیل،سارا...!!!!!!!!!!! این فرگل داره خر میزنه با اون فرگل میری بیرون.این مریم گوشیش آنتن نیمده با اون مریم حرف میزنی.این سورن خالی میبنده اون سورن لوش میده.این علی حرف بد میزنه اون علی دعواش کنه.این کمیل خوابه اون یکی به داد ملت برسه...فک کن آرمینا تکثیر شه!!!بنده به شخصه از این رویا گذشتم

بیا فک کنیم زیر آب داریم زندگی می کنیم.قلپ قلللللللللللل قلی.... للللللللللل!!! قپ قپ قپ ققققققققققققلپ!ترجمه:من باله دارم!من و فری و بشاد شدیم سه تا ماهی قرمز!آرمینا شده اررررره ماهی.سورن ماهی بادکنکی شده.کمیل کوسه.علی اسب دریایی.دلارام پری دریایی شده.مریم عروس دریاییه.مهرنازم خرس دریایی...بد ما داریم اینجا هی قل قل میکنیم و اینا...این پسرا هم جلبک دریایی میخورن!نوش جووووووووووووون...

یه دنیایی که خیلی بهش فک میکنم اینه:اسمش رو گذاشتم دنیای شازده کوچولو!اینجوریه که هر کسی یه سیاره داره واس خودش.سیاره ی من این شکلیه که توش یه عالم توت فرنگی داره با بیسکوییت ماهی تازه دکتر جک(سریال لاست) هم اسیر منه.انداختمش تو قفس.کلی گل رز دارم.یه عالمه شبلق(میشناسینش دیگه نه؟).من با سیارم میرم دم سیاره بقیه!تازه بوق سیارمم سوخیده

خلاصه این که...من دنیاهای زیادی دارم که باهاشون شبا رویا پردازی میکنم و اینا.خیلی خوبه که آدم این رویاهارو داشته باشه چون تو موقع ناراحتی میتونه بهشون فک کنه و غصه ها خود به خود میترکن!پق...ترکیدن!الانم داشتم به چند تا دنیای جدید فک میکردم که خوب...هنوز کاملشون نکردم بعد فک کردم بیام دنیاهای قشنگم رو با شما قسمت کنم که همه با هم خش خشی(کپی رایت بای برگی)شیم

الان همه با هم شاد شدین دیگه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت22:52توسط نجوا | |

امروز حالم خیلی خفن گرفته شد چون دیشب حالم خیلی بد بود و نتونستم خوب درس بخونم بعد امروز امتحانمو به معنای واقعی گند زدم ( ریدم ! ) نه تو فقط فک کن!!!! آدم از جغرافیا کم بگیره خیلی زور داره فک کن  آدم برای اولین باز فیزیکشو بشه ۱۹.۵ (!!!!) تازه اونم  جرم رو نوشتم کمیت برداری !!!

(یعنی منظورم این بوده که من به شخصه جهت دارم !)

آره ! اینجوری اونوقت جغرافیا بشه ۱۸ اه اه اه تف تف !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد آوری لحظه های خوب مثل لحظه ای میمونه که را حت و آسوده توی ماشین لم دادی و داری به جاده نگاه میکنی اما سرعت زیاد ماشین لذت درک زیبایی هارو ازت میگیره !

یه خاطره مثل یه خیال توی هجومی از خاطرات گم میشه و تو حتی قدرت لمس کردنشو نداری .

سخته که قادری فقط یک بار اون چیزی رو خیلی دوست داری توی دستات بگیری و لمسش کنی !

خیلی وقتا اون لحظه هایی که بی اعتنا از کنارشون عبور میکنی به نظر میرسه که هرروز تکرار میشن این حکایت اون آدماییه که میگن هر روز ِ زندگیم عین همه !

اما بعضی لحظه ها اونقدر زیبان که حاضری تمام داراییت رو بدی تا دوباره تکرار بشن اما نمیشن !

لحظه ها بی توجه به التماس تو میگذرن !

اگه لحظه ها فقط چند لحظه به عقب بر میگشتن اون لحظه که خوشحال دوییدم طرف یه سرسره و با لذت ازش عبور کردم به حرف اون  آدم گوش میکردم که سعی میکرد بهم بفهمونه پایین اون

 

سرسره یه گودال پر از گله!

 

نه ! خداییش خیلی کارا میشد کرد خیلی از آرزو هارو میشد برآورده کرد خیلی جاها دهنمو میبستم و خیلی چیزارو نمیگفتم و اون موقع ... دقیقا همون موقع ... یه کشیده ی آب دار می خوابوندم تو گوشش که بفهمه اون قدرا هم مظلوم نیستم که در برابر حرفاش هیچی نگم ... اما نزدم ... ترسیدم ... ترسیدم که از دستش بدم ... نزدم و از دستش دادم !

این جور آدما مثل پشه میمونن اگه دلت به حالش بسوزه و حقشو نذاری کف دستش نیشت میزنه !

پشه ی بدبخت ! نه واقعا من احساس میکنم انقدر که  به بعضی چیزا بی خودی فکر میکنم دارم خل میشم !!!

خوب میشم... میشم ؟! دعا کنین !

الان دو شبه دارم خواب این مردک... womanizer رو میبینم ... نکنه دوباره... نه !

آهان! یه چیزی ! الان خیلی وقته که دیگه زرتی گریه ام نمیگیره ! نه بابا دارم بزرگ میشم !!!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت12:46توسط نجوا | |